نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسندگان

گروه فلسفه تطبیقی، دانشکده الهیات، دانشگاه قم، قم، ایران.

10.22034/iw.2019.199480.1362

چکیده

نظریه علیّت و قوانین علّی در نظر فلاسفه، چیزی است که راسل، به خاطر ویژگی‌های خاص آن؛ یعنی ضرورت و کلیّت، مهمل و بیهوده می‌پندارد ولی همانند تجربه‌گرایانی همچون هیوم، به طور کلی علیّت را مورد تردید و انکار قرار نمی‌دهد. وی برای حلّ معضل شکاکیت که بعد از انتقادات هیوم به علّیت می-توانست دامنگیر علم شود و منجر به انسداد شناخت علمی گردد، نظریه‌ای جدید درباره نوع ارتباط بین رویدادها ارائه می‌دهد که آن را «سلسله‌های علّی» می‌نامد. هدف راسل از نظریه سلسله‌های علّی، بیان اصولی است که می‌تواند به حصول احتمالی متناهی برای پیش‌بینی وقوع رویدادها کمک کند. لذا، راسل ادعا نمی‌کند که اصول موضوعی مرتبط با مفهوم «سلسله‌های علّی» که در استنتاج رویدادهای نامشخص به ما کمک می‌کنند، می‌تواند ما را به نتایج قطعی و یقینی برسانند، بلکه مدعی است که این اصول تنها می‌توانند ما را به استنتاج نتایجی محتمل هدایت کنند. از این رو، در این مقاله، نوع استنتاج مورد نظر راسل و اصول موضوعی مرتبط با آن مورد بررسی قرار می‌گیرد و ضمن تبیین مفهوم «سلسله‌های علّی» به نسبت آن با هویت اشیاء فیزیکی پرداخته می‌شود و در انتها، ایرادات نظریه راسل که از سوی وسلی سالمُن، یکی از قائلان به نظریه فرآیند علّی، وارد شده است، مطرح می‌گردد.

کلیدواژه‌ها

مقدّمه

علیّت، به ارتباط خاص بین دو رویداد اطلاق می­گردد که این ارتباط در نظر متفکّران  مختلف انواع متعدّدی دارد. به طور کلی، دو نوع مهم آن در میان فلاسفه، عبارت از رابطه وجودی و رابطه استنادی است. علّت در رابطة وجودی، پدیدآورندة معلول است و در رابطة استنادی، صرفاً چیزی به چیزی دیگر استناد می­یابد. ردّ پای نظریّة علیّت را می­توان در اوّلین نظریّه‌پردازی­های فلاسفه باستان یافت. فلاسفة یونان باستان همچون افلاطون و ارسطو قائل به ضرورت ارتباط علّی بین رویدادها بودند و این ضرورت ارتباط علّی به صورت یک اصل موضوعی بین فلاسفه متداول بوده است تا اینکه در فلسفة جدید، این اصل از سوی فلاسفة تجربه­گرایی مانند هیوم مورد مناقشه قرار می‌گیرد و ضرورت و کلیّت نظریّة علیّت انکار می­شود. دیدگاه هیوم که به نظریّة انتظام، معروف است حاوی این مدّعاست که آنچه را فلاسفه، روابط علّی ضروری می‌دانند، صرفاً اتّصال، توالی و تعاقب رویدادهاست و هیچ رابطة ضروری بین آنها برقرار نیست. به این دیدگاه هیوم نیز انتقاداتی وارد شده است و فلاسفة عصر جدید تاکنون در پی روابط جدیدی میان رویدادها بوده­اند. از جمله مهم­ترین این نظریّات می­توان به نظریّة احتمالی، نظریّة انتقالی و نظریّة فرآیندی اشاره نمود. برتراند راسل[1] نیز ضمن انتقاد از نظریّة علیّت فلاسفه و قوانین علّی نزد فهم متعارف و علم جدید و همین طور مخالفت با دیدگاه هیوم، به نظریّة سلسله­های علّی روی می­آورد.

روایت راسل از سلسله­های علّی،[2] گام مهمی در اندیشة معاصر نسبت به نظریّة «فرآیند علّی»[3] بوده است. راسل می­گوید: «به اعتقاد من، قانون علیّت، نظیر آنچه به اجماع در میان فلاسفه رخ داده است، بازمانده­ای از دورة قدیم است که شبیه حکومت سلطنتی باقی مانده است، فقط به خاطر اینکه به اشتباه گمان می­شده که ضرری ندارد (Russell, 1992: 193; 1912: 1)» شاید به خاطر این جمله راسل تصوّر شود که وی منکر قانون علّیت و نسبت به وجود آن شکّاک است ولی در واقع، وی مفهوم خاصی از قانون علیّت را با عنوان «سلسله­های علّی» مطرح کرده است.

امّا اینکه مفهوم «سلسله­های علّی» نزد راسل چیست و چه انتقاداتی به آن وارد شده است؟ مسأله­ای است که تقریباً در بین پژوهش­های داخلی مغفول مانده است و حتّی در میان پژوهش­های خارجی نیز به‌ندرت منبعی یافت می­شود که مستقیماً به آن پرداخته باشد. لذا هدف این نوشتار تبیین ابعاد مختلف روایت راسل از سلسله­های علّی و واکاوی کاستی­های آن است تا زمینه­ای برای فهم بهتر نظریّات جدید، به ویژه نظریّة فرآیندی وسلی سالمُن[4] فراهم گردد.

جایگاه علیّت و قوانین علّی نزد راسل

راسل در سال 1912، در مقالة «دربارة مفهوم علّت»[5] این بحث را مطرح می­کند که این مفهوم فیلسوف از علّیت که شامل این قانون کلّی جبرگرایی می­شود که هرحادثه­ای یک علّتی دارد و نیز مفهوم هم­طراز با علّیت به عنوان ارتباطی بین حوادث، مهمل است و در علم جدید با مفهوم «قوانین علّی»[6] که با توجّه به روابط کارکردی فهمیده می­شود، جایگزین شده است؛ به نحوی که این قوانین علّی ضرورتاً جبری نیستند.[7] (Idem, 1912: 1-26)

البتّه راسل در سال 1948 در کتاب بعدی خود با عنوان «دانش بشری»،[8] با وجود اینکه دیدگاه مشابهی با آنچه در مقالة قبلی منتشر کرده، دارد ولی روایت متفاوتی دربارة علیّت ارائه می­دهد. او هنوز عقیده دارد که "علّت" مورد استعمال فلاسفه که به عنوان علّت بیرونی انواع خاصّی از تجارب در نظر گرفته می­شود، امر مهملی است و تفکّر فلسفی دربارة علیّت باید به عنوان نسخة ابتدایی تفکّر علمی دربارة قوانین علّی در نظر گرفته شود. با این‌حال، اکنون فکر می­کند که علم پیشرفته از مفاهیم علّی­ای استفاده می‌کند که از مفهوم ابتدایی علیّت توسعه یافته­اند. راسل مفهوم ابتدایی از علیّت را دخیل در مفهوم «ادراک» می­داند و درک امور مختلف؛ مانند یک میز، یک شخص، خورشید یا ماه، صدای یک انفجار یا بوی بد فاضلاب را بنابر فهم متعارف[9] می­خواند که برای عموم متداول است و اگر شخصی، تصوّر کند شیئی که ادراک می­کند واقعاً وجود ندارد، او یا درحال رؤیا دیدن است، یا از هذیان رنج می­برد و یا احساسی را اشتباه تفسیر می­کند. از این رو، راسل عقیده دارد که اکثر ادراکات در بیشتر اوقات قابل اعتماد و یا فقط لحظه­ای فریبنده هستند و کسانی را که ادّعا می­کنند ادراکات به‌واسطة غرابت‌شان مورد اطمینان نیستند را دیوانه می­خواند. راسل نتیجه می­گیرد که فهم متعارف به کمک قانون، موفّق به حفظ این باور است که آنچه به نظر می­رسد نوعی از ادراکات باشند، معمولاً علل خارجی­ای دارند که کم یا بیش شبیه معلول­های شان در ادراک هستند. به عبارتی، راسل بر این باور است که بخش بزرگی از فهم متعارف مرتبط با قانون­های کلی­ علّی است که از تعدادی رویدادهای جزئی استنتاج شده­اند. وی عقیده دارد که این باور در فهم متعارف صحیح است، به جز اینکه شباهت میان ادراک و شیء، احتمالاً کمتر از تصوّر فهم متعارف است (Russell, 2009: 401-402; 1959: 195; Barukčić, 2008: 22 ).

 راسل مفهوم علّت را ابتدایی و غیرعلمی و جایگزین آن را در علم، مفهوم «قوانین علّی» دانسته است که از همان مفهوم ابتدایی علّت توسعه یافته­اند. راسل در توضیح قوانین علّی می­گوید که عقیدة فیلسوفان بر این است که قانون­های علّی را می­توان به صورت «A علّت B است» بیان کرد؛ به این معنا که هرگاه رویدادی از نوع معیّن A رخ دهد، رویدادی از نوع معیّن دیگر B در پی آن رخ می­دهد. همین‌طور بسیاری نیز بر این عقیده بودند که توالی علّی دارای چیزی بیش از تغییرناپذیری،[10]یعنی دارای ویژگی «ضرورت»[11] است. این درحالی است که بسیاری از تجربه­گرایان منکر «ضرورت» شده­اند و فقط به توالی ثابت قائل شده­اند. راسل وجود همة این نظریّات فلاسفه را به خاطر عدم آشنایی ایشان با علم می­داند و گمان می­کند در صورت آشنایی ایشان با علم این نظریاّت را فاقد ارزش می­یافتند. به این ترتیب، راسل عقیده دارد که قوانین علّی یا باید ناپایدار باشند یا تنها نشان­ دهندة تمایلات[12] باشند. به عنوان مثال در علم دینامیک کلاسیک، قوانین علّی نمایان‌گر شتاب هستند و نه نمایان‌گر رویدادهای واقعی، همین طور در فیزیک نوین نیز این قوانین، آماری شده­اند و بیان­کنندة یک رویداد جزئی نیستند بلکه نمایان‌گر چیزهای گوناگونی است که هر کدام در نسبت مشخّصی از موارد وقوع خواهد یافت. راسل با بیان این موارد، نتیجه می­گیرد که بر اساس این دلایل، دیگر علیّت، آن مفهومی که برای فیلسوفان دوره­های گذشته داشته را ندارد ولی با این‌حال، هم‌چنان علیّت ـ به همان مفهوم خاص که در نظر راسل است ـ جایگاه مهم خود را دارد (Russell, 1959: 197).

به این ترتیب، کارآمدی مفهوم قوانین علّی از نظر راسل مورد تردید قرار می­گیرد. وی در رابطه با پایه استنتاج­های علمی قرار گرفتن قوانین علّی، اشکالی را نیز مطرح می­کند:

فرض کنید ما یک تعمیم (گزاره کلی در) فهم متعارف داریم که A علت B است ـ به عنوان مثال میوه­های درخت بلوط علّت ایجاد بلوط هستند. اگر فاصلة زمانی محدودی بین A و B وجود داشته باشد، ممکن است چیزی در طول این زمان برای ممانعت از B اتفاق بیافتد ـ به عنوان مثال خوک­ها ممکن است میوة بلوط را بخورند. ما نمی­توانیم همه پیچیدگی­های نامحدود جهان را حساب کنیم، و ما نمی­توانیم، به‌جز از طریق معرفت علّی پیشینی، بگوییم چه رویدادهای محتمل میانی مانع B خواهد بود. بنابراین قانون ما این می­شود: "A علت ایجادB خواهد بود اگر هیچ چیزی برای ممانعت از B  اتفاق نیافتد". یا ساده­تر: "A علت ایجادB خواهد بود مگر اینکه سبب ایجاد آن نشود." این مورد، نوع ضعیفی از قانون است، و به عنوان پایه­ای برای معرفت علمی خیلی مفید نیست (Idem, 2009: 402).

بنابراین راسل معتقد است که مشکل در نظر گرفتن قوانین علّی به عنوان پایه­ای برای استنتاج علمی، آن است که جهان جای پیچیده­ای است، در حالی که ممکن است قوانین علّی، صحیح و صادق منعقد شوند، اغلب به خاطر رویدادهای بازدارنده­ای حاصل نمی­شوند و عملی نیست که این قوانین در قالب عبارات «مگر/ اگر» بی­شماری بیان شوند.[13] با این حال راسل بر این عقیده است که حتّی اگر ترکیب بی­نهایتی در جهان وجود داشته باشد، سلسله­های علّی شبه پایداری[14] نیز وجود دارند و همین­ها استنتاج­های ما را ضمانت می­کنند. برای شفافیّت این مسأله، راسل توضیح می­دهد که مثلاً مقصودمان از «شیء» واحدی که کم و بیش پایدار[15] است را تصور کنید که در واقع این «شیء» باید از یک سلسله مجموعه­های رویدادهایی تشکیل شده باشد که هر مجموعه، نشانه­گر چیزی است که می­توان آن را حالت لحظه­ای[16] «شیء» نامید. این حالات «شیء» در اوقات مختلف، در اکثر مواقع، هرچند نه دائماً، به واسطه قوانینی به هم پیوسته­اند که این قوانین می­توانند بدون اشاره به اشیای دیگر بیان شوند. راسل تأکید می­کند که اگر قضیّه این‌گونه نبود، شناخت علمی اصلاً نمی­توانست صورت بگیرد. پس از نظر وی، چیزی را نمی­توان دانست مگر اینکه بتوان چیزی را بدون دانستن همه چیز دانست و این امر هم در مورد رویدادهای خاص و هم در مورد قوانین پیوند دهندة آنها صادق است. خلاصه اینکه وی بر اصول موضوعی خاصی از علّیت تأکید دارد که به عنوان بنیاد قیاس یا استنتاج علمی در نظر می­گیرد، و هدفش نشان دادن چگونگی امکان استنتاج علمی است (Idem, 2009: 399-418; 1959: 197).

استنتاج­های غیربرهانی

پیش از شرح اصول موضوعی راسل، ضروری است که قدری دربارة هدف راسل توضیح داده شود. راسل با این تفکّر که استنتاج­های قیاسی یا برهانی که در منطق و ریاضیات محض استفاده می­شوند، گسترة محدودی دارد به این نتیجه می­رسد که استنتاج­هایی که در فهم متعارف و علم مورد استفاده قرار می­گیرند، با استنتاج­های منطق و ریاضی متفاوت است. چنانکه نتایج در استنتاج­های قیاسی و برهانی، همواره باید صادق و یقینی باشد ولی در استنتاج­های فهم متعارف و علم، اگر مقدّمه­ها صادق و استدلال صحیح باشد، نتیجه­ای که به دست می­آید تنها محتمل خواهد بود نه یقینی. راسل این‌گونه از استنتاج­های فهم متعارف و علم را استنتاج­های غیربرهانی یا غیرقیاسی[17] می­نامد (Idem, 1959: 190).

به این ترتیب، وی عمدة کار خود را بر روی بررسی احتمالات و آن نوع استنتاجی که این احتمالات را به دست می­دهند، قرار می­دهد. در این راستا به این نتیجه می­رسد که با اینکه استنتاج­های غیربرهانی بیش ازحد منحصر به استقراء است، غالباً استقراء به نتایج کاذب می­رسد مگر استقراءهایی که به حدود فهم متعارف، محدود شده­اند و از طرفی ضابطه­بندی و بیان دقیق محدودیت­های ناشی از فهم متعارف نیز بسیار دشوار است. در نهایت راسل به این نتیجه می­رسد که استنتاج­ علمی به اصل­های برهان ناپذیر فرامنطقی نیاز دارد و استقراء نمی­تواند یکی از این اصل­ها باشد؛ هرچند نقش دارد ولی نه در حدّ یک مقدمه. حقیقت استنتاج غیربرهانی آن است که به نتایج خود صرفاً جنبة احتمال می­دهد و راسل به جمع آوری مصادیق استنتاج­هایی می­پردازد که احتمال استوار بودن‌شان داده می­شود و گمان می­کند که استنتاج­های مورد نظر را فقط اصل­های فرامنطقی می­تواند معتبر سازد. او در گردآوری این مصادیق، فهم متعارف را رد نمی­کند مگر جایی که یک برهان علمی بسیار قاطع بر ضدّ آن وجود داشته باشد. راسل برای وضوح این مسأله به‌ مثال سایه اشاره می­کند که ما در پیوند علّی سایه خود با بدن خویش تردیدی نداریم ولی با اینکه هیچ آدم عاقلی در این­ مورد تردیدی ندارد، استنتاج مذکور منطقاً برهانی نیست؛ چراکه از نظر منطقی غیرممکن نیست که یک لکّة سیاه وجود داشته باشد که حرکات همانندی با حرکات بدن ما داشته باشد ولی ذاتی مستقل از بدن ما داشته باشد. هدف راسل از گردآوری مواردی که استنتاج­های غیربرهانی تردیدناپذیری در آنها وجود دارد، تحلیل این موارد برای به دست آوردن اصل­های فرامنطقی[18]صادقی است که از موارد مذکور ناشی می­شوند ـ و البته نه بالعکس ـ تا با استفاده از این اصول بتوان استنتاج­های دیگری که مرتبط با هریک از این اصول هستند را پذیرفت (Ibid: 190-194).

اصول موضوعی راسل

راسل این اصول را در پنج اصل موضوعی[19] توضیح می­دهد که عقیده دارد برای اعتبار یافتن روش علمی، ضروری هستند تا احتمال متناهی پیشینی را به تعمیم­های مشخصی بدهند و از تعمیم­های مشخص دیگری سلب کنند. پس از نظر وی برای اعتبار یافتن روش علمی، لازم نیست که این اصول موضوعی، قطعی و یقینی باشند بلکه تنها ضروری است که یک احتمال متناهی داشته باشند. از این­رو، این اصول با آن نوع اصول پیشینی فیلسوفان ایدئالیست، تفاوت بنیادینی دارند؛ چراکه ایدئالیست­ها گمان می­کنند که اصول خویش، درجة قطعیّت بالاتری نسبت به قطعیّت شناخت تجربی دارند. راسل اذعان می­کند که اگرچه تعداد اصول موضوعی وی پنج تا است امّا این اصول موضوعی، می­توانست با بیان دقیق‌‌تری به تعداد کم‌تری فروکاهد و نیز اگرچه باور دارد که همه این اصول لازم هستند ولی گمان نمی­کند که کافی نیز باشند. این اصول عبارت‌اند از: 1. اصل موضوعی شبه ـ پایدار،[20] 2. سلسله­های علّی تجزیه پذیر،[21] 3. پیوستگی فضایی ـ زمانی،[22]4. اصل موضوعی ساختاری،[23] 5. قیاس.[24]   (Idem, 1959, p 201-202; 2009, p 429).

اصل موضوعی شبه ـ پایداری

راسل اوّلین اصل را «اصل موضوعی شبه ـ پایداری» می­نامد که بیان می­کند نوع خاصّی از پایداری در جهان وجود دارد، به خاطر اینکه چیزهای کلّی به طور متناوب تغییر نمی­کنند. راسل این اصل را به نوعی جایگزین قانون اوّل حرکت نیوتون[25] می­انگارد و بر این باور است که به واسطة این اصل موضوعی است که برای فهم متعارف، استفاده از مفاهیم «اشخاص» و «اشیاء» مقدور می­شود و علم و فلسفه نیز برای مدتی طولانی می­توانسته­اند از مفهوم «جوهر» استفاده کنند. او این اصل را این­گونه بیان می­کند که رویداد A ای را فرض کنید، اغلب اتفاق می­افتد که در هر زمان نزدیکی، رویدادی بسیار مشابه با A در مکانی نزدیک وجود داشته باشد. این رویداد بسیار مشابه را فهم متعارف بخشی از سرگذشت شخص یا شیئی می­انگارد که رویداد A برای آن اتّفاق افتاده است و یک «شیء» سلسله­ای از چنان رویدادهایی است. واضح است که در یک سلسله از رویدادها که فهم متعارف آن را وابسته به یک «شیء» در نظر می­گیرد، لازم است که مشابهت تنها بین رویدادها باشد نه به طور وسیعی به صورت مجزّا شده در فضا ـ زمان. شباهت بسیاری میان وجود یک جنین سه ماهه و یک انسان بالغ نیست، امّا آنها با گذرهای تدریجی از یکی به دیگری به یکدیگر متّصل می­شوند، بنابراین به عنوان مراحل توسعه یک «چیز» پذیرفته می­شوند. این امر مکرراً ـ به عنوان مثال در مورد یک قطره آب در دریا‌ـ اتفاق می­افتد که در یک زمان نزدیک مشخّصی، رویدادهای نزدیک بسیاری مشابه با A وجود دارند. ما می­توانیم به واسطه گذرهای تدریجی از هر یک قطره در دریا به دیگری عبور کنیم. اصول موضوعی راسل کثرت چنان رویداد­های مشابه با A در یک زمان معین را نه تصدیق می­کند و نه انکار می­کند؛ مضمون آن، این ادعا است که احتمالا حداقل یک چنان رویدادی وجود دارد (Idem, 2009, pp 402-403, 429-430; 1959, p 202).

سلسله­های علّی تجزیه‌پذیر

دومین اصل موضوعی، «سلسله­های علّی تجزیه‌پذیر» نام دارد. راسل این اصل را در میان پنج اصل خود از اهمیّت بیشتری برخوردار می­داند. به نظر وی این اصل به ما این توانایی را می­دهد که از شناخت جزئی، یک استنتاج جزئی محتمل داشته باشیم. در این مورد، پیش فرض راسل آن است که هر چیزی در جهان، اثری بر روی همه چیزهای دیگر دارد یا می­تواند داشته باشد. از طرفی ما از همه چیزهایی که در جهان پدیدار می‌شوند، آگاهی نداریم و نمی­توانیم به طور یقینی بگوییم برای هر چیزی دقیقاً چه روی می­دهد ولی می­توانیم به طور تقریبی و احتمالی چنین چیزی بگوییم که اگر در این حد هم نمی­توانستیم، شناخت و قوانین علمی هرگز نمی­توانستند آغاز شوند. این اصل در کلام راسل چنین بیان می­شود: «اغلب می­توان سلسله­ای از رویدادها در نظر گرفت، به نحوی که، از یک یا دو عضو این سلسله، بتوان چیزی دربارة همة اعضای دیگر استنتاج کرد». واضح­ترین نمونه­هایی که راسل دربارة این مورد اشاره می­کند عبارت‌اند از موج­های صوتی و موج­های نوری که به واسطه پایداری آنها، قوای شنیداری و دیداری می­توانند از حوادث کمابیش دور به ما آگاهی دهند. پس مهم­ترین کاربردی که اصل دوم در نظر راسل دارد ارتباط آن با «ادراک» است. از طرفی واضح‌ترین مثالی که راسل دربارة اصل دوم بیان می­کند، حرکت است، به ویژه حرکت بدون محدودیّتی مانند یک فوتون در فضای بین ستاره­ای. البته راسل می­پندارد که حتّی راجع به حرکت محدود نیز تا وقتی که پدید­ارها می­توانند به عنوان «شیء»ای که موقعیت‌اش تغییر می­کند تعبیر شوند، یک قانون علّی ذاتی وجود دارد، اگرچه این قانون نسبت به وقتی که حرکت بدون محدودیّت باشد، چیز کم‌تری برای گفتن دارد. به عنوان مثال، شناسایی یک توپ بیلیارد در طول بازی بیلیارد که حرکت آن مداوم است و تغییرات ظاهری آن جزئی است. تشخیص توپ بیلیارد به‌واسطة معانی قوانین تغییر که ذاتی هستند، صورت می­گیرد؛ به این معنا که لازمه آنها، این نیست که ما باید به تأثیرات چیزهای دیگر بر روی آن توجّه کنیم. پس این اصل موضوعی در مفهوم واقعی «حرکت» دخیل است. این مفهوم مستلزم آن است که یک چیز باید هویت‌اش را حفظ کند در حالی­ که موقعیّت‌اش تغییر می­کند. با این وصف، راسل این اصل موضوعی را در عبارتی دیگر به این نحو بیان می­کند که یک رویداد معین اغلب یک سلسله از رویدادها است (که ممکن است کسری از دو یا میلیون­ها سال گذشته باشد) که به طور کلّی یک قانون تقریبی دربارة پایداری یا تغییر دارد. فوتون، جهت و سرعت حرکت را حفظ می­کند، توپ بیلیارد شکل و رنگ را حفظ می­کند، یک جنین به حیوانی در انواع مقتضی تبدیل می­شود و غیره. در تمام این موارد پیوستگی فضایی و زمانی در مجموعه­ای از رویدادها وجود دارد که یک سلسله علّی را می­سازد. راسل مدعی است که این بیان اخیر، ما را به اصل موضوعی سوم می­رساند (Idem, 2009, p 430-432; 1959, p 202-203)

پیوستگی فضایی ـ زمانی

راسل سومین اصل موضوعی خود را «پیوستگی فضایی ـ زمانی» می­نامد و بر این باور است که به انکار «فعل در یک فاصله» مربوط می­شود. راسل ادعا می­کند که وقتی یک ارتباط علّی میان دو رویداد غیرهم جوار وجود دارد باید زنجیره­های واسطه­ای در سلسله علّی وجود داشته باشد؛ به‌طوری که هر یک هم جوار بعدی باشد، یا به طور تناوبی فرآیندی وجود داشته باشد که مستمر باشد. به عنوان مثال اگر آنچه را که B می‌گوید، A بشنود باید فرآیندهای واسطه­ای بین A و B وجود داشته باشد. یا هنگامی که یک فرد معینی را در موارد مختلف مشاهده می­کنیم، شک نداریم که در طول زمان‌هایی که او را نمی­بینیم، او وجود مستمر داشته است. این اصل موضوعی، سلسله‌های علّی را پیش­فرض می­گیرد و تنها بر آنها اطلاق می­شود. از این رو، این اصل به ما این امکان را می­دهد که باور کنیم اشیاء فیزیکی هنگامی که مشاهده نمی‌شوند، وجود دارند و این به خاطر فرآیندهای متوالی در فضای میانی است که ادراک کنندگانی در همان مجاورت، ادرکاتی دارند که نشان می­دهد به طور علّی به هم پیوسته­اند، هرچند که به طور مستقیم یکی به واسطه دیگری ایجاد نمی­شود. این اصل همچنین کاربردهایی در روان­شناسی دارد. به عنوان مثال، ممکن است که ما یک رویداد معیّنی را در مواقع مختلفی به خاطر بیاوریم، و در زمان­های میانی هیچ چیز قابل مشاهده­ای وجود نداشته باشد که به سلسله علّی یکسانی همانند آن خاطرات تعلق یابد، امّا ما فرض می­کنیم که چیزی (در مغز؟) وجود دارد که در این زمان­های میانی موجود است و آن سلسله علّی متوالی را ایجاد می­کند. تعداد بسیاری از استنتاج­های ما نسبت به رویدادهای نامشهود، هم در علم و هم در فهم متعارف، منوط به این فرض است. راسل احتمال می­دهد که بتوان این اصل را به یک این همانی تقلیل داد، چراکه به نظر وی فضا ـ زمان فیزیکی کاملاً استنتاجی است و ترتیب رویدادهای فضا ـ زمانی نیز وابسته به علّیت است(Idem, 2009, p 432-433; 1959, p 203).

اصل موضوعی ساختاری

چهارمین اصل، «اصل موضوعی ساختاری» است که امکان این امر را فراهم می­سازد که از رویدادهای مرکّب­ با ­ساختاری مشابه که حول یک مرکز، مرتّب یا گروه­بندی شده­اند، رویدادی با ساختاری مشابه را استنباط کنیم که توسط سلسله­های علّی به هر رویدادی متّصل می­شود. به عبارتی رویدادهای مرکبی که اطراف آن مرکز جمع شده­اند، همگی به سلسله­های علّی­ای تعلق دارند که منشأ آنها در رویدادی با ساختاری مشابه در آن مرکز است. این اصل با نمونه­هایی همچون استماع یک سخنرانی یا مشاهده اجرای یک تئاتر یا نمونه­ای با دامنه­ای گسترده­تر مانند دیدن توده­ای از ستاره­ها در آسمان توسط تعدادی از افراد سروکار دارد. این اصل بیان می­کند که چطور رویدادی مرکب می­تواند به نحو علّی به رویداد مرکب دیگری پیوسته باشد درحالی که از نظر کیفی به هیچ وجه مشابه نباشند. این رویدادها فقط باید در خصوصیّات انتزاعی ساختار فضا ـ زمانی خودشان شبیه باشند. واضح است که امواج الکترومغناطیسی که در پخش استفاده می‌شوند، علّت ادراکات حسّی شنوندگان هستند، ولی این امواج به غیر از جنبه­های ساختاری، شباهتی با ادراکات ندارند. اهمیّت شباهت ساختاری در فیزیک نظری وقتی مشخّص می­شود که می­تواند فرمول­هایی را دربارة رویدادهای تجربه‌نشده بپذیرد که نیازی نیست با رویدادهای تجربه شده به غیر از ساختار در چیز دیگری مشابه باشند (Idem, 1959, p 203-204).

گفتنی است که راسل در عبارتی، به رفع ابهام از عبارت «گروه­‌بندی شده حول یک مرکز»[26]می­پردازد و آن را در موارد مشخصی بررسی می­کند تا معنای دقیق آن معلوم شود. یک مورد مشخّصی که ذکر می­کند این است که یک شیء معیّنی را فرض می­کند که به صورت هم‌زمانی توسّط عدّه­ای از مردم دیده می­شود و توسّط تعدادی دوربین عکس­برداری می­شود. راسل می­گوید ادراکات بصری و عکس­ها می­توانند توسّط قوانین تجسم منظّم شوند و به‌واسطة آن قوانین یک‌سان، موقعیّت شیء دیده شده و عکس­برداری شده می­تواند مشخّص شود. به عقیدة راسل در این مثال، معنای اینکه ادراکات و عکس­ها حول یک مرکز گروه­بندی شده­اند، دقیقاً قابل تعریف است (Idem, 2009, p 433-434).

قیاس

پنجمین اصل موضوعی، «قیاس» است که این امکان را فراهم می­کند که ما وجود یک معلول علّی را هنگامی که ظاهر نیست، استنباط کنیم. به نظر راسل مهم­ترین کاربرد این اصل، توجیه باور به اذهان دیگر است. او این اصل را چنین بیان می­کند:

دو دسته از رویدادهای A و B را فرض می­کنیم و فرض می­کنیم که وقتی هر دو A و B می­توانند مشاهده شوند، دلیلی وجود دارد که باور کنیم که A علّت ایجاد B است، پس اگر در یک مورد معیّنی، A مشاهده شود، ولی هیچ راهی برای مشاهده اینکه آیا B اتّفاق افتاده است یا نه، وجود نداشته باشد، احتمال دارد که B اتفاق بیافتد؛ و به طور مشابهی اگر B مشاهده شود، ولی وجود یا عدم A را نتوان مشاهده کرد (Idem, 1959, p 204).

راسل تأکید می­کند که دربارة این اصل باید به تفاوت در حقایق سلبی توجّه نمود که مثلاً فرق است بین اینکه با نگاه کردن به پنجره بتوان مشاهده کرد که باران نیست، و اینکه با بستن چشم­ها مشاهده نکرد که باران هست. اصل مذکور مربوط به نوع دوم، عدم مشاهده است نه اولی، و باید دلیلی برای این فرض وجود داشته باشد که حقیقت نامشهود، اگر رخ دهد، غیرقابل مشاهده خواهد بود. فرض کنید، به عنوان مثال که یک سگ پارس‌کنان که به دنبال یک خرگوش می­دود، برای یک لحظه توسط یک بوته مخفی می­شود. بوته دلیلی برای ندیدن سگ توسط شما می­شود، و به شما اجازه می‌دهد استنباط کنید که صدای پارس کردنی که هنوز دارید می­شنوید با آنچه که شما یک لحظه قبل می­دیدید، مرتبط است. وقتی که سگ از بوته ظاهر می­شود، شما فکر می­کنید که باورتان تأیید شده است. عدم ادراک اذهان دیگر قابل قیاس­تر با آن سگ در بوته است تا اینکه تفکّر کلی باشد. ما نمی­بینیم یک شیء را اگر جسم غیرشفافی بین آن شیء و ما باشد، به عبارتی اگر هیچ سلسله علّی از آن شیء به چشم‌های ما هدایت نشود (Idem, 2009, p 434-435).

مفهوم «سلسلة علّی»

با این وصف، محور اصول موضوعی به اندیشة سلسله­های علّی مربوط می­شود. دیدگاه سال 1948 راسل این است که سلسله­های علّی، جایگزین مفهوم اولیّة علیّت در دیدگاه علمی جهان می­شود و البتّه فقط جایگزین نمی­شود، بلکه تا حدّی نیز تصریح می­کند که مفهوم اولیّة علّیت صحیح است. او می­نویسد،

مفهوم "علّت"، همان‌طور که در کارهای بیشتر فلاسفه واقع شده است، موردی است که ظاهراً در هیچ علم پیشرفته­ای استفاده نمی­شود. امّا مفاهیمی که استفاده شده­اند، از مفهوم اوّلیه (آنچه که بین فلاسفه شایع است) توسعه یافته­اند و مفهوم اوّلیه، همان‌طور که من سعی خواهم کرد نشان دهم، هنوز به عنوان منبع تعمیمات تقریبی و استنتاج­های ماقبل علمی و به عنوان مفهوم معتبری که به شایستگی منحصر شده، اهمیّت دارد (Idem, 2009, p 399).

هم‌چنین راسل عقیده دارد که وقتی دو رویداد به یک سلسلة علّی تعلّق دارند، آنکه مقدّم­ است ممکن است علّت متأخّر خوانده شود. به این نحو، احتمال می­دهد که قوانین صورتِ (A علت B است) دارای اعتبار خاصی باشند (Idem, 2009, p 276). بنابراین راسل در کتاب «دانش بشری»، این دیدگاه را مطرح می­کند که در میان حدود سلسله­های علّی، یا فرآیندهای علّی است که تحلیل کردن علیّت ممکن می­شود. امّا «سلسلة علّی» چیست؟ راسل یک زنجیره از رویدادها را یک «سلسله علّی» می­نامد با این شرط که ما با در نظر گرفتن تعدادی از آنها، بتوانیم چیزی را دربارة دیگر موارد استنتاج کنیم، بدون اینکه پیرامون آنها چیزی بدانیم (Ibid).

یک سلسله علّی ممکن است همیشه به عنوان تداوم یک چیز، یک شخص، یک میز، یک فوتون، یا غیر آن در نظر گرفته شود. سرتاسر یک سلسله علّی معیّن، ممکن است ثبات کیفیت، ثبات ساختار، یا تغییر تدریجی در هر یک از این دو، وجود داشته باشد امّا تغییر ناگهانی در هیچ اندازه قابل توجهی وجود ندارد (Ibid: 404).

بنابراین خط سیر زمانی یک چیز، هنگامی یک سلسله زمانی است که تغییر خیلی زیادی نکند و متمایز از چیزهای دیگر باقی بماند. زنجیره­ای از رویدادها که یک نوع مشابهت را در سراسر آن نشان می­دهد، آنچه که راسل «شبه ـ پایداری» می­نامد را نشان می­دهد Dow, 1999: 249; 2009: 216)).

سلسله علّی و مسألة هویّت شیء

به عقیدة راسل مفهوم شیء فیزیکیِ کم یا بیش پایدار در شکلِ فهم متعارف آن، شامل "جوهر" می­شود، اگر "جوهر" پذیرفته نشود،[27]باید برای تعریف هویّتِ یک شیء فیزیکی در زمان­های مختلف، روش دیگری یافت که وی گمان می­کند این با استفاده از مفهوم "سلسله علّی" باید تحقّق پذیرد (Russell, 2009: 276). معلوم نیست که چرا راسل در چنان عبارتی عقیده به جوهر را به فهم متعارف نسبت می­دهد درحالی که عقیده به جوهر در فلسفه رایج است نه در فهم متعارف که اشاره به فهم عموم افراد دارد.

راسل در عبارتی دیگر متذکّر می­شود که قانون شبه ـ پایداری وی برای توضیح موفقیّت تصوّر فهم متعارف از "اشیاء " و تصوّر فیزیکی از "مادّه" (در فیزیک کلاسیک) طراحی شده است. یک چیز یا یک تکّه از مادّه به عنوان یک وجود جسمانی ثابت منفرد ملاحظه نمی­شود بلکه به عنوان زنجیره­ای از رویدادها است که نوع خاصی از ارتباط علّی را با یکدیگر دارند. این نوع، همان است که راسل آن را "شبه ـ پایداری" می­نامد. وی در شرح قانون علّیتی که پیشنهاد نموده می­گوید که یک رویداد در زمانی مشخّص را فرض کنید، پس در هر زمانی، قدری زودتر یا قدری دیرتر در مکانی مجاور، یک رویداد مشابه­ نزدیکی وجود دارد. راسل اذعان می­کند که مدّعیِ به وقوع پیوستن همیشگی آن نیست ولی فقط مدّعی است که به دفعات زیاد به قدر کفایت رخ می­دهد که در احتمالی بالا با یک تصدیق استنتاجی در یک مورد خاص آن را به دست ­دهد. پس راسل عقیده دارد که وقتی از "جوهر" به عنوان هویّت شیء صرف­نظر شده است، برای فهم متعارف، هویّت یک شیء یا یک شخص در زمان­های مختلف باید به عنوان ترکیبی در آنچه که احتمالاً "سلسله علّی" می­نامد، شرح داده شود (Ibid: 403).

این به مسألة هویّت در طول زمان مربوط می­شود و راسل در کتاب "دانش بشری" بر این باور است که ارتباط مهمّی بین فرآیند علّی و هویّت وجود دارد؛ به این معنا که مفهوم یک سلسله علّی برای تبیین هویتِّ در طول زمانِ یک شیء یا یک شخص به کار می­رود (Dowe, 2007; 2009: 216).

بنابراین آنچه را که می­توان نظریّة علّیِ هویّت راسل نامید مدعی است که هویّت در کل زمان یک شیء یا یک شخص، از بخش­های زمانی مختلف آن شخص تشکیل شده است که کلاً جزئی از یک سلسلة علّی است. این نظریّة علّیِ هویّت است که بر اساس فرآیندها یا سلسله­های علّی بیان می­شود. یک سلسله علّی به نوبة خود توسط شیوه­ای از استنتاج که به واسطة قانون شبه پایداری اعتبار یافته، ادراک می­شود (Armstrong, 1980: 67-78; Dowe, 1999: 250; 2007; 2009: 216).

ایراداتیبه نظریّة راسل

وسلی سالمُن چندین ایراد علیه نظریّة سلسلة علّی راسل مطرح نموده است. اولین ایراد  آن است که در عین اینکه علیّت خودش یک موضوع وجودی است نه موضوع معرفتی، نظریّة راسل به جای اصطلاحات هستی­شناسی، با اصطلاحات معرفت­شناسی بیان شده است (Dowe, 2007; 1999:  250; 2009: 216).

 روایت راسل بر اساس اینکه چگونه استنتاج­ها را ایجاد کنیم، تنظیم شده است. به عنوان مثال، راسل می­گوید:

یک "سلسله علّی،" چنانکه بخواهم این اصطلاح را تعریف کنم، یک دنباله زمانی از رویدادهای مرتبط است که، با توجّه به برخی از آنها، چیزی می­تواند دربارة چیزهای دیگری که ممکن است در جای دیگری اتفاق بیفتند، استنتاج شود (Russell, 2009: 404).

در واقع راسل به هستی­شناسی شیء اعتقادی ندارد؛ چرا که معتقد است مفاهیم «شیء» و «مادّه» به هیچ وجه نیاز به توضیح ندارند. پس در نظر وی موجودات بنیادی جهان «چیزها» نیستند بلکه «رویدادها» و «زمان» هستند یا به عبارتی مجموعه­ای منظّم از نقاط مختلف در زمان هستند. به این دلیل است که راسل مفهوم سلسله علّی را بر اساس رویدادها و زمان تعریف می­کند، و مفهوم علیّت را در سطح هستی­شناسی مورد تجزیه و تحلیل قرار نمی­دهد و فقط با اصطلاحات معرفت­شناسی، با اشاره به استعداد ما برای استنتاج کردن، آن را تعریف می­کند. چنان­که اگر بتوانیم خصوصیّاتی از یک رویداد معیّن را از خصوصیّات یک رویداد متفاوت در یک زمان متفاوت استنتاج کنیم، در این صورت ما یک رابطة علّی خواهیم داشت. البته پیش­فرض این مسأله این است که قواعد یا قوانین طبیعی مشخّصی وجود دارد که به ما امکان می­دهد این نوع استنتاج‌ها را اتخاذ کنیم. بنابراین، این قوانین یا قواعد طبیعی در کنار رویدادها و زمان، مفهوم بنیادی افزوده­ای را در هستی­شناسی راسل شکل می­دهند (Froeyman, 2012: 524-525).

انتقاد سالمُن به این مورد، دقیقاً همین است که با اصطلاحات معرفتی تنظیم شده است، «به خاطر اینکه وجود اکثریت وسیعی از سلسله­های علّی در تاریخ جهان، کاملاً مستقل از دانندگان بشری است» (Salmon, 1984: 145). سالمُن، روایت خودش از فرآیندهای علّی را صریحاً به طور وجودی، متفاوت با یک روایت معرفتی توسعه می‌بخشد (Ibid: 3-23).

دلیل دیگری برای چرایی غیر قابل پذیرش بودن رویکرد معرفتی راسل از سوی سالمن ذکر شده است. در حالی که صادق است که فرآیندهای علّی، آن نوع از استنتاج‌هایی که راسل در ذهن دارد را تضمین می­کند، صادق نیست که همه استنتاج‌های عقلی توسط ('اصل موضوعی'، در تفکّر راسل) وجود سلسله­های علّی تضمین شده باشند. انواع دیگری از ساختارهای علّی در کنار یک سلسله علّی وجود دارند (Ibid: 140-142). راسل خودش یک مثال بیان می­کند: دوتا ابر از گازهای رشته­ای یک عنصر معیّن، هر دو در خطوط طیفی یکسانی منتشر می­شوند ولی به طور علّی مرتبط نیستند (Russell, 2009: 401). با این حال ممکن است به درستی از یکی به دیگری استنتاج کنیم. یک مورد فراگیر، این است که دو رویداد، مستقیماً به طور علّی مرتبط نیستند ولی یک علت مشترک دارندDowe, 2007; 1999: 249; 2009: 216) ).

دومین ایراد، آن است که نظریّة راسل دربارة یک سلسلة علّی قادر نیست بین فرآیندهای علّی و شبه‌فرآیندها[28] تمایزی ایجاد کند، در عین حال مشخّص کردن فرآیندهای علّی از شبه فرآیندها، مسألة مهمّی است که لازم است توسط هر نظریّه­ای درباب فرآیندهای علّی مورد توجّه قرار گیرد. همان طور که هانس رایشنباخ[29] در تأمّل بر دلالت­های نظریّة خاص نسبیت انشتین، بحث نموده که علم به تمایز قائل شدن بین فرآیندهای علّی و شبه فرآیندها نیاز دارد (Reichenbach, 1957: 147-149). رایشنباخ توجّه نموده است که این اصل محوری که هیچ چیزی سریع‌تر از سرعت نور حرکت نمی­کند، توسط فرآیندهای خاصّی نقض شده است. به عنوان مثال، یک نقطه نور در حال حرکت در طول یک دیوار قابلیّت حرکت سریع‌تری نسبت به سرعت نور دارد. (فقط به یک نور به اندازه کافی قوی و یک دیوار به اندازه کافی بزرگ و به اندازه کافی دور نیاز دارد.) مثال­های دیگر شامل سایه­ها و نقطه تقاطع دو خط کش می­شود.[30] چنین شبه فرآیندها[31] حقیقتاً نسبیت خاص را نقض نمی­کنند. رایشنباخ استدلال می­کند  زیرا آنها فرآیندهای علّی نیستند و این اصل که هیچ چیزی سریع‌تر از سرعت نور حرکت نمی­کند، تنها نسبت به فرآیندهای علّی به کار می­رود. بنابراین نسبیّت خاص، تمایز بین فرایندهای علّی و شبه فرآیندها را ایجاب می­کند. به عبارتی دیگر، شبه ­ـ‌ فرآیندهایی هم چون حرکت سایه یا نقطه نور بر روی دیوار با فرآیندهای علّی هم‌چون سقوط سیب، فروپاشیدن یک اتم یا حرکت توپ بیلیارد بر روی یک میز از این جهت متفاوت است که شبه فرآیندها برخلاف فرآیندهای علّی هیچ تأثیری در ساختار علّی جهان ندارد. امّا نظریّة راسل به این تمایز تصریح نمی­کند؛ زیرا هر دو فرآیندهای علّی و شبه فرآیندها، پایداری در ساختار و کیفیّت را نشان می­دهند و هر دو، آن نوع استنتاجی که راسل در ذهن دارد را جایز می­کنند. به عنوان مثال، سرعت فاز یک بسته موج، یک شبه فرآیند است امّا سرعت گروهی، یک فرآیند علّی است؛ با این حال هر دو پیش­بینی معتبری را روا می­دارند  (Dowe, 2007; 1999: 249; 2009: 216; Salmon1984: 142-145). [32]

نتیجه

برخلاف این دیدگاه رایج که سلسله­ها یا فرآیندهای علّی باید بر اساس علیّت تحلیل شوند، محتوای ادّعای راسل در نظریّة «سلسله­های علّی» این است که علیّت را باید بر اساس سلسله­ها یا فرآیندهای علّی تحلیل کرد یا توضیح داد. علیّت و قوانین علّی در مفهومی که فلاسفه به آن قائل بوده­اند، در نظر راسل اعتباری ندارد مگر از آن جهت که می­تواند منشأ ارتقاء به مفهوم «قوانین علّی» بر اساس روابط کارکردی در فهم متعارف و علم جدید محسوب شوند. با این حال، نزد راسل چنین قوانین علّی­ نیز به سبب پیچیدگی­های نامحدود جهان نمی­توانند پایة مناسبی برای استنتاج علمی محسوب شوند. از این رو، راسل گمان می­کند برای توجیه امکان­پذیر بودن استنتاج و شناخت علمی، توجّه به اصول موضوعی خاصی که بدون دانستن چیزهای دیگری می­توانند بیان شوند، کافی است. این اصول که فرامنطقی هستند، در نظر راسل بنیادهای استنتاج علمی شناخته می‌شوند. البته استنتاج­هایی که وی در نظر دارد، استنتاج­های غیربرهانی است که در فهم متعارف و علم مورد استفاده قرار می­گیرند و لزومی ندارد که نتایج­ آن‌ها همواره صادق و یقینی باشند بلکه صرف اینکه محتمل باشند برای اعتبار بخشیدن به چنین استنتاج­هایی کفایت می­کند.

اصول موضوعی راسل، هریک نمایان کننده وجهی از نظریّة سلسله­های علّی وی است. اصل موضوعی شبه ـ پایداری، نوع خاصی از پایداری و ثبات را در جهان به اشیاء، اشخاص یا جواهر نسبت می­دهد؛ به‌طوری که یک شیء، شخص یا جوهر را مجموعه­ای از سلسله­های رویدادهایی می­داند که برای آن رخ می­دهد و این رویدداها دارای نوعی مشابهت هستند که اتّصال آنها را به یکدیگر توجیه می­کند. اصل سلسله‌های علّی تجزیه­پذیر، این امکان را فراهم می­کند که از یک یا دو عضوِ سلسله­ای از رویدادها بتوان دربارة تمام اعضای دیگر آن سلسله، چیزی را استنتاج محتمل نمود. البتّه در این اصل، پیوستگی فضایی و زمانی بین رویدادهای آن سلسله لازم است و همین شرط است که به محتوای اصل سوم راسل اشاره دارد. اصل سوم، پیوستگی فضایی ـ زمانی، این خاصیّت را دارد که امکان استنتاج رویدادهای میانی نامشهود بین دو رویداد ناهمجوارِ مشهودی که ارتباط علّی دارند را فراهم می­کند. اصل موضوعی ساختاری، امکان استنتاج یک رویداد را تنها از طریق شباهت ساختاری مهیّا می­نماید. همین طور اصل موضوعی «قیاس» نیز این امکان را مهیّا می­کند که از یک رویداد که قبلاً علّت رویداد دیگری تشخیص داده­ایم، وجود احتمالی آن رویداد دیگر را که معلول آن محسوب می­شود را در مواقعی که مشهود نیست، استنتاج کنیم و همچنین برعکس آن نیز امکان دارد.

هریک از این اصول تکّه­های پازل مفهوم «سلسله­های علّی» را تشکیل می­دهند تا ما را به این مفهوم هدایت کنند که سلسله­های علّی راسل، زنجیره­ای از رویدادها است که با توجّه به تعدادی از آن رویدادها می­توان چیزی را دربارة رویدادهای ناشناختة دیگر آن زنجیره به طور احتمالی نه یقینی، استنتاج نمود. علاوه بر آن، تداوم یک چیز، شخص یا جوهر به شکل ثبات کیفی یا ساختاری، یا به شکل تغییر تدریجی کیفی یا ساختاری در سراسر یک سلسله علّی حفظ می­شود؛ امّا تغییر ناگهانی در مفهوم سلسله‌های علّی از نظر راسل پذیرفته نیست. به این ترتیب، راسل با بیان چنین مفهومی دربارة «سلسله­های علّی» قصد تبیین هویّت شیء فیزیکی به عنوان زنجیره­ای از رویدادها با نوع خاصی از روابط علّی را دارد. با این حال، انتقاداتی به نظریّة راسل شده است که مهم­ترین آنها انتقادات وسلی سالمن با این مضمون است که راسل علیّت را با اصطلاحات معرفت­شناسی تبیین نموده، درحالی­که علیّت خودش یک مسأله وجودی است نه معرفت­شناسی. مضمون ایراد دیگر این است که راسل به تفاوتی که شبه فرآیندها با فرآیندهای علّی دارند توجّه نکرده است؛ چنان­که، شبه‌فرآیندها برخلاف فرآیندهای علّی به ساختار علّی جهان کمکی نمی­کند.

 

پی­نوشت­ها


 

 



[1]. Bertrand Russell

[2]. Causal Lines

[3]. causal process

[4]. Wesley.C Salmon

[5]. On the Notion of Cause

[6]. causal laws

[7] . تحلیل و بررسی این ادعای راسل را می توانید در مقالات کریستوفر هیچکاک و دونالد لیپکایند مطالعه کنید. (Hitchcock, 2007: 45-65; Lipkind, 1979: 701-702)

[8]. Human Knowledge

[9]. common sense

[10] . ivariabilitv

[11] . necessity

[12]. tendencies

[13]. (برای اطلاعات بیشتر درباره این نظر راسل می توانید به منابع زیر مراجعه کنید:

 Griffin,1979: 909-911; Kempthorne, 1978: 8; Dolby, 1978: 716-717)

[14]. quasi-permanence

[15]. persistent

[16]. momentary state

[17]. Non-Demonstrative Inference

[18]. extra-logical principles

[19]. The postulates

[20]. the postulate of quasi-permanence

[21]. separable causal lines

[22]. spatio-temporal continuity

[23]. the structural postulate

[24]. analogy

[25]. قانون اول نیوتون که به قانون لَختی، مانْد یا اینرسی ( (inertie معروف است؛ عبارت است از این­که اگر جسمی با سرعت یکنواخت حرکت کند و نیرویی بیرونی مانع آن نشود تا ابد با شتاب صفر به حرکت خود ادامه می­دهد.

[26]. grouped about a centre

[27]. چنان­که عمدتا فیلسوفان تجربه­گرا، هم چون بارکلی و هیوم منکر جوهر شده­اند؛ هرچند بارکلی جوهر روحانی را پذیرفته است اما منکر جوهر مادی است.

[28]. pseudo process

[29]. Hans Reichenbach

[30]. می­توانید توضیح سالمن در این­باره را در کتابش به نام تبیین علمی و ساختار علّی جهان ببینید.  (Wesley1984: 141-144)

[31]. رایشنباخ آن­ها را "دنباله­های غیرواقعی" نامیده است؛ (Reichenbach1957: 147-149)

.[32] برای آگاهی از دیگر ایراداتی که به دیدگاه راسل وارد شده است به عنوان مثال می توانید به مقاله انتقادی دونالد لیپکایند مراجعه کنید: (Lipkind, 1979: 701-720)

-        Barukčić, Ilija, (2008) Causality II. A Theory of Energy, Time and Space, Lulu.com.
-        Dowe, Phil, (2007) "Causal Processes", Stanford Encyclopedia of Philosophy.
-        Reichenbach, Hans, (1957) Philosophy of Space and Time, Translator: Maria Reichenbach, Dover Publications INC, New York.
-        Russell, Bertrand, (1959) My Philosophical Development, Simon and Schuster, New York.
-        Russell, Bertrand, John Greer Slater, (1992) Logical and Philosophical Papers, Bernd Frohmann Psychology Press.
-        Russell, Bertrand, Slater, John G., (2009) Human Knowledge: Its Scope and Limits Routledge Classics, Taylor & Francis Routledge.
-        Salmon, Wesley C., (1984) Scientific Explanation and the Causal Structure of the World, Princeton University Press.
 
Articles
-        Armstrong, David M., (1980) "Identity through time" Time and cause. Springer, Dordrecht, pp 67-78.‏
-        Dolby, Geoffrey R., and Oscar Kempthorne, (1978) "Bertrand Russell and Causality" Biometrics Volume 34, Issue4, pp. 716-718.‏
-        Dowe, Phil, (1999) "Good Connections: Causation and Causal Processes", Howard, Sankey, ed. Causation and laws of nature. Vol. 14. Springer Science & Business Media, pp. 247-263.‏
-        Dowe, Phil, (2009) "Causal process theories", The Oxford handbook of causation, pp. 213-233.
-        Froeyman, Anton, (2012) "The ontology of causal process theories", Philosophia, Volume 40, Issue 3, pp. 523-538.‏
-        Griffin, Nicholas, (1979) "Bertrand Russell and Causality", Biometrics, Volume 35, Issue 4, pp. 909-911.
-        Hitchcock, Christopher, (2007) "What Russell got right", Causation, physics, and the constitution of reality: Russell's republic revisited, Oxford University Press, Oxford, pp. 45-65.‏
-        Kempthorne, Oscar, (1978) "A Biometrics Invited Paper: Logical, epistemological and statistical aspects of nature-nurture data interpretation" Biometrics, Volume34, Issue1, pp. 1-23.‏
-        Lipkind, Donald, (1979) "Russell on the Notion of Cause", Canadian Journal of Philosophy, Volume 9, Issue 4, pp.701–720.
-        Russell, Bertrand. (1912) "On the notion of cause", Proceedings of the Aristotelian society, Vol. 13, Issue 1, pp. 1-26.